تبليغاتX
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گر همچو من افتاده این دام شوی
ای بس که خراب باده و جام شوی
ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم
با ما منشین و گرنه بدنام شوی
!! نوشته شده توسط مینو | 7:56 | دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 •

خدا ديگر کجا رفته

 مرا اينگونه باور کن...

کمي تنها ،

 کمي بي ... ،

کمي از يادها رفته...

 خدا هم ترک ما کرده ،

 خدا ديگر کجا رفته...؟!

نمي دانم مرا آيا گناهي هست..؟

 که شايد هم به جرم آن ،

 غريبي و جدايي هست..؟؟؟

!! نوشته شده توسط مینو | 10:1 | یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 •

باز باران ...

می چکد بر دفترم

تا بشوید هرچه دارم در سرم

باز باران

بی بهانه

میزند بر جان خسته

تا بشوید گونه ها را

از غبار سفله بسته

باز باران

بی ترانه

میزند بر دشت لاله

تا بشوید زخم و درد عاشقی را

از درون قلب های زخم دیده

باز باران

بی نشانه

می زند بر صاحبان این زمانه

تا بشوید رنگ تزویر و ریا را

از لباس مردم در خواب مانده

حال باران

در درون ابر پنهان می شود

رنگ و بویش از دیده میگردد نهان

می گریزد او از این درد عیان

باز باران

دور می گردد زمن

تا نبیند سیل اشک و آه من

 

!! نوشته شده توسط مینو | 12:49 | یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 •

بايد فراموشت كنم

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

تا بعد، بهتر می شود ....

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم

 

!! نوشته شده توسط مینو | 10:46 | جمعه شانزدهم اسفند 1387 •

حرفهایی هست برای نگفتن

در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.
و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،
و با نبودن، چگونه می توان بودن؟
و خدا بود و، با او، عدم،
و عدم گوش نداشت،
حرفهایی هست برای گفتن،
که اگر گوشی نبود، نمی گوییم،
و حرفهایی هست برای نگفتن،
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.
حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،
و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد،
حرفهای بیتاب و طاقت فرسا،
که همچون زبانه های بیقرار آتشند،
و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده اند،
کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...
اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،
اگر یافتند، یافته می شوند...
و ...
در صمیم وجدان او، آرام می گیرند.
و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،
و اگر او را گم کردند، روح را از دورن به آتش می کشند و، دمادم، حریق های دهشتناک عذاب برمی افروزند.
و خدا، برای نگفتن حرفهای بسیار داشت،
که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد.
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
هرکسی گمشده ای دارد،
و خدا گمشده ای داشت.
هرکسی دوتاست و خدا یکی بود.
هرکسی، به اندازه ای که احساسش می کنند، هست.
هرکسی را نه بدانگونه که هست، احساس می کنند.
بدانگونه که احساسش می کنند، هست.
انسان یک لفظ است،
که بر زبان آشنا می گذرد،
و بودن خویش را از زبان دوست، می شنود.
هرکسی کلمه ای است:
که از عقیم ماندن می هراسد،
و در خفقان جنین، خون می خورد،
و کلمه مسیح است،
و در آغاز، هیچ نبود،
کلمه بود،
و آن کلمه، خدا بود

 دکتر علی شریعتی
!! نوشته شده توسط مینو | 9:41 | پنجشنبه دهم بهمن 1387 •

قلب تو شاعری است

نزديك تر بيا اي يار

نزديك تر بيا

نگذار دست زمستان ميان ما فاصله اندازد

كنار من بنشين نزديك دلم

چرا كه آتش تنها ميوه زمستان است

با من سخن بگو

از شكوه دلت

كه اين از تمام جهان شكوهمند تر است

ما در همه زندگي مي كنيم

و همه در ما زنده اند

در قلب هر انساني شاعري است

و

در قلب هر انساني گنهكاري

قلب تو شاعري است

و قلب من

گنهكاري كه شعر نمي فهمد

!! نوشته شده توسط مینو | 10:13 | یکشنبه بیست و دوم دی 1387 •

اعتراض

من به این مهر سکوت ؛
من به این تاریکی ؛
من به ما ؛
من به فرسودگی ذهن خودم
معترضم که چرا ...........
شوق آغاز مرا
و منی چون من را ز خودم دزدیدند
به کجا بر گردم ؟
حق برگشتن را زتنم دزدیدند

!! نوشته شده توسط مینو | 7:8 | سه شنبه دوازدهم آذر 1387 •

ای اميد عبث بی حاصل

می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ويرانه خويش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
می برم تا که در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ نگاه
شستشويش دهم از لکه عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه اميد محال
می برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نکند باد وصال
ناله می لرزد
می رقصد اشک
آه بگذار که بگريزم من
از تو ای چشمه جوشان گناه
شايد آن به که بپرهيزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
می روم خنده به لب ‚ خوينن دل
می روم از دل من دست بدار
ای اميد عبث بی حاصل
!! نوشته شده توسط مینو | 12:39 | شنبه هجدهم آبان 1387 •

راز

شب در چشمان من است
به سیاهی چشمهایم نگاه کن!

روز در چشمان من است
به سفیدی چشمان من نگاه کن!

پلک اگر فرو بندم
جهانی در ظلمت فرو خواهد رفت!

پي نوشت: كتاب راز، كتاب خيلي جالبيه. حتما بخونيد.

!! نوشته شده توسط مینو | 10:37 | پنجشنبه دوم آبان 1387 •

ما همه مهمانیم

سخن از رفتن نیست ، ما همه مهمانیم

این دو روز دنیا رفتنی است می دانیم

کاش در این سفر هم سهم خوبی باشیم

یا از روز ازل من و تو ما باشیم

کاش که می دانستیم ما همه مهمانیم

که در این بی راهه مائیم که می مانیم

اکنون که ما هستیم دل ها همه در خوابند

وقتی که بی داریم آنگه ترانه می خوانند

از ترانه شبنم من ستاره ها دیدم

در این سفر با هم من کنایه ها دیدم

سخن از رفتن نیست ، ما همه مهمانیم

این دو روز دنیا رفتنی است می دانیم

پی نوشت: کتاب نیایش دکتر شریعتی حتما بخونید خیلی زیباست

!! نوشته شده توسط مینو | 13:14 | دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 •